نخستین مرد / نگاه
زن نگاهی مهربان و چهرهای متناسب داشت. نگاهی گرم در چشمان قهوهایاش بود، بینی کوچک و صافی داشت و موهای سیاه و موجدارش به زنان اسپانیایی میمانست. اما چیزی غریب در آن چهره بود. خستگی یا چیزی شبیه به آن نبود که لحظهای اجزای چهرهاش را بپوشاند؛ نه، حالتی عمیقتر بود. بیشتر شبیه نگاهی دوردست، نگاهی از جنسی شیرین و حواسپرت که همیشه در چهرۀ برخی سادهدلان میبینیم، اما در اینجا تنها لحظهای کوتاه بر زیبایی این چهره آشکار میشد. گاهی به مهربانی آن نگاه که بسیار به چشم میآمد، برقی از ترسی بیدلیل اضافه میشد و به همان سرعت ناپدید میگشت. زن با کف دستش، که از کار فرسوده و بند انگشتانش کمی زمخت شده بود، به پشت شوهرش زد و گفت: «چیزی نیست، چیزی نیست.» بلافاصله لبخندش محو شد و از زیر سقف برزنتی به جاده چشم دوخت؛ جایی که چالههای آب کمکم شروع به درخشیدن کرده بودند.